امروز ياد لباسايي كه ميخواستي برام بخري افتادم ياد اون مغازه كه وقتي از سركار بر ميگشتي برام از ويترين مغازه ميگفتى كه چه رنگ بود لباساش اون روز بهم قول دادي برام بخرى:(
هووووف زندگيم شده اين هر روز وقتى ميرم دانشگاه مرور كنم خاطراتمون ....
خدايا يه توانايي بهم بده يه صبري بهم بده يه ارامش بهم بده نميدونم اين دل كي اروم ميشه اما اميدوارم يه روزي اروم بشم.
دلم برات تنگ شده خيلي هم تنگ شدههههههههههههه:(
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت 1:3 توسط سارا |
برچسب:
نویسنده: هلیا سلطانی
تاريخ: يکشنبه
4 تير
1396 ساعت: 7:08